تبليغاتX
دهکده سبز

دهکده سبز

مرا پای گل های ارغوانی به خاک بسپارید تا کودی شوم برای زیبایی بیشتر دنیا!

نوشته های یک علاف

چند روز پیش:

صبح از خونه میری بیرون دنبال کار !ظهر علاف و خسته بر می گردی خونه ومیشینی پای رسانه میلی ،اخبار نیمروزی یه گزارش از آلمان پخش می کنه که خیلی اوضاع کار اونجا بد است و چند نفر نشون میده که شکایت می کنند کار تمام وقت گیر نیاوردن و رفتن سراغ کار پاره وقت.سیم انتن را می کشی  میری بالا پشت بوم که انتن را بیاندازی اونجا که عرب نی انداخت!می بینی که هم دستت کوتاه است و هم صدایت!دوباره می زنی بیرون، یه ون می بینی که جلوی اون یه پارچه نوشته است :کمیته ی مبارزه با فساد علنی!و پسری با موهای فشن که به زور دارن هلش میدن توی ماشین !حالا بزرگترین مفسد اقتصادی رییس مبارزه با فساد اقتصادیه و داره راست راست میگرده!میخوای بری جلو و یه کاری بکنی ولی می بینی نقش کاوه را نمیتونی بازی کنی!شب بر می گردی خونه و میری سراغ ایمیل ها؛یکی در مورد خلیج فارس و اون یکی در مورد کوروش بزرگ و یکی هم یک شعر عاشقانه !اینها را دیلیت میکنی! یکی هم دختری که از بی پولی پدر و مادر برای درمان، جونش را از دست داده! یکی 110 کیلو طلا که برای گنبد فلان امام از ایران میره بیرون!این دفعه میری بالا پشت بوم که خودت را پرت کنی پایین!بعد می بینی دور و برت بیابونه!آره اینجا بیابان در بیابان است!

از :یک علاف

+ نوشته شده در  شنبه دهم اردیبهشت 1390ساعت 2:3  توسط توانگر  | 

عشق جان

چون دل بکنم ز زوی ماهش ای دوست/چه کنم که طاقتم نیست دلم همره اوست

دل خون خورد از فراق آن سیمین رخ/فرهاد شوم ز دوریش ،شیرین اوست

مسحور شوی ز سحر چشمش جانا/بر دیده ی منت بنهم ،چشمم اوست

جان می دهم از برای وصلش حیران/من فارغ از آن عشق نگردم جان اوست

این شعر جزء اولین شعر های من است،به همین دلیل از نظر قافیه مشکل دارد،این شعر را از لای برگه هام پیدا کردم،که در سال 86 گفتم و دوست دارم انتقاد دوستان را راجع به اون بدونم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت 22:50  توسط توانگر  | 

لاله

این شعر را در بهمن 86 سرودم:

از تیغ نگاهت رخ من خونین است/از چشم سیاهت دل من مشکین است

لاله ی وحشی ام اما،با تواهلی است دلم/روزگاری است که این حال من مسکین است

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت 22:43  توسط توانگر  | 

آزادی

اول بدنم را پوشاندندو گفتنداینجا بهشت نیست!

بعد نگاههایم را گرفتند و گفتند چشمانت شیطانی است!

و در آخر مرا به سلولی بردند و گفتند اینجا تو آزادی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت 22:28  توسط توانگر  | 

درد دل

گاهی آنقدر به دلیل زنده بودنم فکر میکنم،که فراموش می کنم زنده ام!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت 2:22  توسط توانگر  | 

چشمه ی خورشید

بیا ای چشمه ی جوشان خورشید/صدای دل از این غلغل نجوشید

بیا رنگی بزن بر چهره ی من/نگو این بی وفا بر من نکوشید

من از چشمان مستش پی نبردم/که شرب عاشقی را او بنوشید

بیا در خواب من رقاصه ای باش/نگو ره گم کنم گر اهل شوشید

دلم را می شناسی یک دو چندی است/که روی خویشتن از خود بپوشید

من از بودن نبودن ها چه دیدم/اگر ای عاشقان یک دم بهوشید

20 فروردین 90 ساعت 3:45

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390ساعت 19:38  توسط توانگر  | 

همه شاعرند!

یا شاعرند و می دانند یا شاعرند و نمی دانند!کلماتی که بر زبان آدمی جاری می شود همه شعر است.شعری از زیبایی با هم بودن و دوست داشتن ها.

دوستت دارم زیباترین شعری است که شنیده ام.اگر کسی حس نداشته باشد مرده است!

مرد لالی را دیدم که فرزندش را می بوسید و حس دوست داشتن را در غزل لبهایش چنان می سرود که شاعران نتوانند.کافی است تنها یک حس داشته باشی و با همان شعر بگویی.با دستانت نوازش کنی گلی را که بویش مست کرده است و با تمام وجود زیبایی دوست داشتن رابنگری!

چشم هایش!

اگر دنیا تنها یک رنگ داشت کدامین رنگ را بر می گزیدی؟دوست داشتن برایت چه رنگی است؟

و اگر آن رنگ سیاه بود چه می کردی؟همه را سیاه می دیدی ولی سبز،آبی،قرمز،صورتی لمس می کردی!

می دانم آن مرد بیناتر از من که ظاهرا نابیناست گل های لاله را قرمز می بویدو قرمز لمسشان می کند.

می دانم اگر چه رنگین کمان را ندیده است ولی برایش صدای باران و حس خیس شدن زیر باران هفت رنگ است!شاید او دوست داشتن را بهتر فهمیده است و شعر دستانش زیباتر از سروده های بزرگترین شاعر دنیا باشد.

می دانم که نمی دانم!

غزل عشق در اشک های کودکی ناشنوا پدیدار می شود.در صدایی که در اشک هایش گم شده است!می دانم دوست داشتن لبخندی است بر لب کودکی که نمی داند باید برود!کودکی که شاید به ظاهر خونش آلوده است ولی پاک تر است از نوع بشریت!

بشریت کور است و کر!اگر زیبایی لبخندش را در نیابد و اگر نداند بدون او بودن بی معناست!

همه شاعرند!همه شاعرند!همه شاعرند!

شعر زندگی را همه می سرایند!و گاه آنانکه به یاد نمی مانند زیباتر سروده اند!

آنانکه بشریت فراموش می کند!

آنانکه زیباترین شعر را سروده اند در خاطره ها نمی مانند و تنها دوست داشتن جاودانه است!


+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت 21:34  توسط توانگر  | 

ناله های بی رنگ من

اگر دوستی پرسید تو چنان بیکاری که دنبال رنگ ناله هایت می گردی،جوابم چیست؟

شاید بگویم اینها کسب و کار من است.شاید بگویم بدون اینها مرده ام!شاید هم سکوت کنم!

دنبال رنگی می گردم که هرگز ندیده ام!رنگ بی رنگی!

دارم دو بعدی فکر می کنم!بعضی ها می گویند سطحی!ولی اینجوری لااقل مجهولات کم تر است و زندگی شیرین تر.ناگهان گابریل بعد سوم را نشانم می دهد.دیگر دیدنش سخت است و عینک می خواهد!دیگر نمی توانم به آسانی عمقش را در یابم!

می دانی بعضی به اینجا که میرسند به آنها که دو بعدی فکر می کنند،بد و بیراه می گویند!گویی خود فراموش کرده اند روزی دو بعدی بوده اند!

و چقدر سخت است بفهمی یک عمر یک بعد را ندیده ای!یعنی گول خورده ای؟نه!تنها جور دیگری دیده ای!شاید!؟!نمی دانم!

چندی می گذرد و آنگاه می فهمی چیزی هست که هیچ وقت نمی بینی و آن بعد چهارم است!شاید هیچ وقت به درکش هم نرسی!خمیده بودنش تنها در خمیازه ی تو دیده می شود؟!!

و آنجاست که می فهمی نمی فهمی!و می گویی که می دانم که نمی دانم!و کمی بعد گابریل می گوید بعدهای دیگری هم هست ولی اکنون زمان را دریاب!و نمی دانی که می توانی یا نه؟

ناله هایی که به رنگ زمان است وآهنگ تیک تیک، وزنش را تکراری کرده است؛ برایم هنوز هم دردناک است!


+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم فروردین 1390ساعت 19:14  توسط توانگر  | 

دوست دارم دیوانه ترین روی زمین باشم

  از دوستی پرسیدم:فکر می کنی من دیوانه ام؟او گفت :من فکر نمی کنم،مطمئن هستم.و خود که دیوانه ام و نمی توانم فکر کنم.

دیوانه ی که؟دیوانه ی چه؟

در روی گرده ی ناگرد زمین گروهی یافتم دیوانه ی ثروت،گروهی یافتم دیوانه ی قدرت،گروهی یافتم دیوانه ی زندگی ،گروهی یافتم دیوانه ی مرگ،گروهی یافتم دیوانه ی علم،گروهی یافتم دیوانه ی جنگ،گروهی یافتم دیوانه ی مذهب...

ولی من دیوانه ی دیوانه ام.من دیوانه ی دوست داشتنم!آری همه ی آنها نیز چیزی را دوست دارند،ولی چیزی را!یکی پول و یکی علم!ولی من خود دوست داشتن را دوست دارم!برای همین است که می گویم دیوانه ی دیوانه ام!

گابریل اگر این دیوانگی را نداشتم نبودم.آن چنان که اگر دیگران نیز دیوانه ی ثروت و قدرت نبودند،نبودند.بگذار دیوانه ی دیوانه باشم.چقدر زیباست وقتی دیوانه ی دیوانه ای!چقدر زیباست وقتی دوست داشتن را دوست داری!

انگار تمام عالم با تو نسبتی دارند و همه از تو جدا!گمشده ای که فراموش شده است!من دیوانه ای هستم که دنبال آن می گردم!

می دانم می یابمش ولی وقتی نیستم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم فروردین 1390ساعت 18:55  توسط توانگر  | 

رباعیات خیام(شماره دو)

  

O friend, for the morrow let us not worry
This moment we have now, let us not hurry
When our time comes, we shall not tarry
With seven thousand-year-olds, our burden carry

 

Meaning:

O hark, let us not think of the morrow
Cherish this moment, far from sorrow
Life is a temporal gift that we borrow
Whether dead for ages, or leave tomorrow

مرجع:http://www.okonlife.com

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 18:27  توسط توانگر  |